آموزش مفاهیم اصلاح شده
مقدمه
مفاهيم و اصول سنگ بناي تفکر میباشند. سهم عمده مطالب و موضوعات درسي دورههاي مختلف تحصيلي را مفاهيم و اصول تشکيل میدهند. يادگيري مفاهيم و اصول شالوده فعاليتهاي ذهني انسان را ميريزند. ما با مفهومآموزي دنيا را در ذهن خود خلاصه ميکنيم و با ايجاد ارتباط ميان آنها، يعني يادگيري اصول و قوانين، پديدههاي هستي را میشناسيم و درباره آنها به تفکر ميپردازيم. مفاهيم عناصر اصلي اصول و قوانين را تشکيل ميدهند و اصول و قوانين، به نوبه خود، تار و پود نظريهها و انديشهها را ميسازند.
مفهوم آموزي
يکي از مهمترين انواع يادگيري انسان يادگيري مفهوم[1] است، و میتوان گفت که مفهوم هسته اصلي تفکر آدمي را تشکيل ميدهد (سيف، 1385). مفاهيم کارکردهاي مهمي در زندگي رواني انسان دارند، از جمله اينکه از راه تقسيم جهان به واحدهاي عمليتر موجب صرفه جويي شناختي ميشوند (اتکينسون و همکاران: ترجمه براهني و همکاران، 1386). مفهوم آموزي يا تشکيل مفهوم نوعي توانايي طبقهبندي کردن است. ما از راه طبقهبندي اشياء و امور آنها را شناسايي کرده و از پيچيدگي محيط ميکاهيم (سيف، 1385). همانطوري که گانيه (1970) ميگويد: «خاصيت يادگيري مفهوم اين است که انسان را از کنترل شدن بوسيله محرکهاي خاص آزاد ميکند» (نقل از بيلر: ترجمه کديور، 1378). تشکيل مفهوم همچنين نياز به يادگيري مداوم را کاهش ميدهد (سيف، 1385).
تعريف مفهوم
مفاهيم، مقولههايي هستند که اشياء، حوادث و خاصهها را براساس صفات مشترک آنها طبقه بندي ميکنند (سانتراک[2]: ترجمه سعيدي و همکاران، 1387). بهعبارت ديگر مفهوم به يک دسته يا طبقه از محرکها (اشياء، رويدادها، انديشهها و مردم و...) که در يک يا چند صفت يا ويژگي مشترک هستند گفته ميشود (سيف، 1385). درواقع مفاهيم، عناصر شناختي هستند که به ساده سازي و خلاصه کردن اطلاعات و همچنين در فرآيند بهخاطر سپاري، به ما کمک ميکنند. زماني که دانشآموزان اشيائي را به منظور تشکيل يک مفهوم گروه بندي ميکنند، مي توانند آن مفهوم را بخاطر بسپارند و دوباره هم خاصههاي آنرا بازيابي کنند. بدين ترتيب، مفاهيم نه تنها به حافظه نظم میبخشند، بلکه برقراري ارتباط را نيز کاراتر ميکنند.
دانشآموزان ازطريق تجربيات مستقيم با اشياء يا حوادث موجود در دنياي خود مفاهيم را در مغزشان تشکيل ميدهند. برخي از مفاهيم ساده، روشن و مشخصاند، درحالي که بعضي ديگر، پيچيده و مجردند. در مورد مفاهيم ساده، رسيدن به توافق آسانتر است. مثلا" بيشتر افراد در مورد معناي «نوزاد» مشکلي ندارند، اما وقتي صحبت از «جوان» يا «پير» مي شود، وضع چنين نيست (سانتراک: ترجمه سعيدي، 1387).
مفهومسازي نوع ديگري از شناسايي است که به عکس تميزدادن، بر شباهتهاي بين پديدهها يا محرک-ها متکي ميباشد. لازم بذکر است که هر محرک يا پديده خاصي که دسته يا طبقهاي را شامل نميشود، مفهوم به حساب نميآيد. مثلا" کتاب گلستان سعدي متعلق به من؛ مفهوم به حساب نميآيد (سيف، 1385). به اينها موارد خاص يا مصداقهاي مفهوم ميگويند. به مصداقهاي مناسب يا درست يک مفهوم مثالهاي مثبت آن مفهوم و به مصداقهاي نامربوط يا غير مصداقهاي آن، مثالهاي منفي مفهوم گفته ميشود. مثلا" توپ فوتبال يک مثال مثبت براي مفهوم توپ است، ولي هندوانه يک مثال منفي براي آن است. وقتي که يادگيرنده توانست مثالهاي مثبت و منفي يک مفهوم را از هم تشخيص دهد، مي گوييم آن مفهوم را ياد گرفته است (سيف، 1385).
همه انسانها از مفاهيم مختلف تصور يکساني ندارند، مثلا" مفهوم دانش آموز زرنگ يا کتاب مفيد براي افراد مختلف معاني متفاوتي دارد، زيرا تجارب افراد در رابطه با محرکهايي که مفاهيم گوناگون را تشکيل ميدهند مختلف است (سيف، 1385).
ويژگيهاي مفهوم
1. صفت مفهوم: هريک از ويژگيهاي مشترک مفهوم را صفت[3] مينامند (سيف، 1385). به عبارت ديگر مشابهتهاي موجود بين موارد يک مفهوم، صفات آن مفهوم ناميده ميشود (گلاور و برونينگ: ترجمه خرازي، 1375). براي مثال مفهوم مربع سبز داراي دو صفت است: شکل و رنگ.
2. ارزش صفت مفهوم: همان گونه که هر مفهوم داراي صفات مختلف است معمولا" هر صفت نيز داراي تعدادي ارزش (مقدار) است. در مفهوم مربعِ سبز، ارزش صفت، رنگ سبز است اما اين ارزش در مفاهيم ديگر ميتواند متفاوت باشد، مانند آبي، زرد و غيره. همچنين صفت ديگر مربعِ سبز، يعني شکل که در مفهوم مربع سبز، مربع است ميتواند ارزشهاي ديگري مانند دايره، مثلث و غيره داشته باشد. هرچه تعداد ارزشهاي يک مفهوم بيشتر باشد يادگيري آن دشوارتر است.
3. تعداد صفات مفهوم: تعداد صفتهاي مفهوم مختلف است. دايره آبي تنها دو صفت دارد: شکل و رنگ. دايره آبي کوچک سه صفت دارد: شکل و رنگ و اندازه. بعضي از مفاهيم مانند عدالت و درستکاري داراي صفات متعددي هستند (سيف، 1385).
4. صفتهاي شاخص[4]: يک مفهوم ممکن است داراي صفات زيادي باشد. اما در شناسايي غالب مفاهيم تنها برخي از صفات ضروري مي باشد. به صفتهايي که براي شناسايي مصداقهاي يک مفهوم ضرورياند صفتهاي شاخص مي گويند. مانند اندازه که صفت شاخص درياچه است. صفتهاي شاخص در تمامي موارد يک مفهوم يا مصداقهاي آن يافت ميشوند. علاوه بر صفتهاي شاخص، هر مفهوم داراي صفتهاي ديگري نيز ميباشد که به آنها صفتهاي غير شاخص[5] مي گويند. مثلا" در مفهوم مثلث، سه ضلع و سه زاويه جزء صفتهاي شاخص هستند اما رنگ صفت غير شاخص است.
5. صفات تعريف کننده: به صفتهاي شاخص يک مفهوم صفات تعريف کننده[6] نيز مي گويند. صفت تعريف کننده به آن ويژگي يا صفت مفهوم گفته ميشود که در تعريف آن مورد تأکيد قرار ميگيرد. در ديدگاه کلاسيک يا سنتي مربوط به مفهوم چنين فرض ميشود که مفاهيم از طريق تعريف يا مجموعه صفتهاي شاخص آنها در ذهن بازنمايي میشوند. بسياري از روان شناسان پيشرو ازجمله فرويد، پياژه و اسکينر از طرفداران نظريه کلاسيک مفهوم بودند (اسميت، 1988؛ نقل از سيف، 1385).
6. الگوي اصلي: منتقدان نظريه کلاسيک، انديشه صفتهاي شاخص يا تعريف کننده را نمي پذيرد و درعوض ميگويند ما از هر مفهوم يک الگوي اصلي[7] در ذهن خود تشکيل مي دهيم. اين الگوي اصلي، ماهيت مفهوم را در برميگيرد. و بهترين مُعرف طبقه محرکهاست. براي مثال، بهترين مُعرف مفهوم پرنده براي ما ايرانيها ممکن است کبوتر باشد. ساير اعضاي طبقه يا مفهوم پرنده هم ميتوانند به الگوي اصلي نزديک باشند، مانند گنجشک، هم مي توانند از آن بسيار متفاوت باشند، مانند پنگوئن و شترمرغ. بنابراين، عضويت اشياء يا امور در طبقه يک مفهوم حالت نسبي دارد. الگوي اصلي، يک تصور ذهني است که فرد نسبت به يک مفهوم براي خود پديد آورده است.
7. نمونه: تبيين ديگري که براي مفهوم آموزي وجود دارد برحسب نمونه[8] است. منظور از نمونه يک مورد يا مثال خاص از يک مفهوم است که براي طبقه بندي يک شيء يا يک پديده جديد مورد استفاده قرار ميگيرد. طبق اين ديدگاه، يک مفهوم برحسب موارد خاص يا نمونه هاي مُعرف آن که قبلا" تجربه شدهاند بازنمايي مي شود، نه در قالب نوعي قاعده يا تعريف انتزاعي يا بصورت فهرستي از ويژگيهاي آن. مثلا" ما مفهوم پرنده را با توجه به کبوترها، گنجشکها، کلاغها و ساير پرنده هاي خاصي که در زندگي ديدهايم در ذهن خود ميسازيم.
طبقه بندي مفاهيم
مفاهيم ربطي، فصلي و نسبي
مفاهيمي که با صفات معمولي مشخص ميشوند مفاهيم ربطي ميباشند. مثل مداد، يعني براساس صفاتي همچون دراز و باريک بودن که داراي مادهاي خشک است و براي نوشتن و علامت زدن بر روي سطح استفاده ميشود، مشخص ميگردد. يعني فقط چهار صفت براي تعريف مداد ضروري است. مفاهيم فصلي مفاهيمي هستند که با احکام «الف يا ب» تعريف میشوند. مثلا" مفهوم فصلي کسب امتياز در بازي تنيس که يک بازيکن زماني امتياز مي گيرد که حريف او توپ را در خارج از خط بگيرد، يا توپ را به تور بزند، يا نتواند توپي را که به سمت او زده شده است مهار کند و برگرداند، يا دوبار سرو را اشتباه بزند، يا راکتش به تور بخورد و به همين ترتيب هرکدام از حالتهاي فوق موجب يک امتياز ميشود (همپتون، 1988؛ نقل از گلاور و برونينگ).
مفاهيم نسبي از طريق رابطه ميان دو يا چند صفت از مفهوم تعريف ميشوند. جهت و فاصله، از معمولترين مفاهيم نسبي هستند. جهت ازطريق ارائه رابطه بين دو يا چند نکته تشريح ميشود (به طرف غرب با اين زاويه )، همانطور که فاصله اين چنين است (درحدود دو مايل از اينجا). مفاهيم «فوق»، «تحت»، «درکنار» ، «قبل از»، (درواقع بسياري از حروف اضافه) مفاهيم نسبي ميباشند.
مفاهيم عيني و انتزاعي
گانيه (1985) نيز مفاهيم را در دو دسته عيني[9] و انتزاعي[10] قرار داده است. مفاهيم عيني يا محسوس، اشياء واقعي و کيفيتهاي قابل مشاهدهي آنها را شامل میشوند. مانند کتاب و صندلي. اين گونه مفاهيم داراي مصداقهاي عيني هستند، يعني موارد و مثالهاي آنها را مي توان مشاهده کرد.
مفاهيم انتزاعي بطور عيني قابل مشاهده نيستند و بايد آنها را از راه تعريفشان ياد گرفت. نمونه اين مفاهيم عبارتند از: مفاهيم فيزيکي جرم و دما و... اين گونه مفاهيم، مصداقها يا مثالهاي آنها را نميتوان بطور عيني مشاهده کرد و وجود آنها به نوعي تعريف وابسته است. مفاهيم انتزاعي، پيش از يادگيري تعريف آنها، مفهومي کامل نخواهند بود. مثلا" کودکي که مفهوم عيني دايره را پيش از آشنايي با تعريف آن ياد گرفته است احتمالا" شکلهايي را که دقيقا" دايره نيستند را دايره مينامد.
مفاهيم انتزاعي نيز مانند مفاهيم عيني داراي صفات شاخص هستند اما اين صفات مانند خود اين مفاهيم آشکار و قابل مشاهده نيست و نمي توان آنها را به سادگي صفات مفاهيم عيني توصيف کرد.
مفاهيم ترکيبي، غير ترکيبي و رابطه اي
برونر، گودناو و آستين مفاهيم را به سه دسته ي ترکيبي[11]، غير ترکيبي[12] و رابطهاي[13] تقسيم کردهاند. منظور از مفهوم ترکيبي يا عطفي مفهومي است که همه صفات آن الزاما" بايد در يک مورد خاص جمع باشند تا آن مورد با مصداق درست يا مثال مثبت آن مفهوم به حساب آيد. مثلا" جزيره يک مفهوم ترکيبي است با دو صفت 1) قطعه زميني که 2) از همه طرف با آب احاطه شده است. وجود اين دو صفت در يک منطقه لازم است تا آن منطقه مشمول مفهوم جزيره قرار گيرد. يعني مثال مثبتي براي مفهوم جزيره به حساب آيد.
برخلاف مفهوم ترکيبي، مفهوم غير ترکيبي يا گسلي برحسب همه صفات شاخص آن تعريف نميشود و براي اينکه موردي مصداق درست يا مثال مثبت آن مفهوم به حساب آيد لازم نيست که همه ويژگيها يا صفتهاي شاخص در آن جمع باشند، بلکه حضور يک يا چند صفت آن مفهوم در يک مورد خاص کافي است تا آن مورد مثال مثبتي از آن مفهوم به حساب آيد. مفهوم اسم يک مفهوم غير ترکيبي است، زيرا اسم هم ميتواند يک شخص باشد، هم يک مکان و هم يک شيء، اما لازم نيست که همزمان همه اينها باشند.
دي چکر و کرافورد (1974) بيان مي کنند که سهم عمده انديشه هاي انسان را مفاهيم غير ترکيبي تشکيل ميدهند. بنابراين معلمان بايد حداکثر کوشش و ابتکار خود را در راه آموزش اين گونه مفاهيم به دانش آموزان بکار ببندند. مفهوم رابطهاي با روابط ويژه بين صفات مفهوم يا روابط بين مفاهيم مختلف تعريف مي شود. تقويت کننده نوعي مفهوم رابطهاي است. اين مفهوم بين مفاهيم رفتار و تکرار رفتار رابطه برقرار ميکند. نمونههاي ديگري از مفهوم رابطه اي عبارتند از: برابري، زياد و کم و غيره. يادگيري مفاهيم غير ترکيبي و رابطهاي از يادگيري مفاهيم ترکيبي دشوارتر است.
روش آموزش مفاهيم
با استفاده از پيشنهادهاي دي چکر و کرافورد (1974) و آرندز (1998) روش آموزش مفاهيم در چند مرحله شرح داده ميشود.
1. انتخاب مفهوم و بيان هدفهاي آموزشي
ابتدا معلم بايد مفهوم يا مفاهيمي را که ميخواهد به دانشآموزان خود آموزش دهد را برگزيند و آنها را نامگذاري کند. نامگذاري مفهوم براي برقراري ارتباط و درک مفهوم ضروري است (سيف، 1385). پس از آن معلم بايد بصورت صريح و روشن براي دانش آموز مشخص کند که قرار است چه مطالبي را بياموزد. يعني معلم هدفهاي آموزشي را که از قبل آماده کرده است به دانش آموزان ارائه ميدهد (گلاور و برونينگ: ترجمه خرازي، 1375). در آموزش مفاهيم نيز معلم بايد نتايج يادگيري دانش آموزان را در قالب عملکردهاي آنها پيش بيني کند. عملکرد مورد نظر معمولا بهصورت توانايي يادگيرنده در شناسايي مثالهاي تازهي مفهوم يادگرفته شده بيان ميشود.
2. تعريف و تحليل مفهوم
در اين مرحله، معلم بايد بکوشد تا از راه تحليل مفهوم صفات شاخص مفهوم را شناسايي کند (سيف، 1385). در شروع درس معلم فقط بايد برصفات تعريف کننده مفاهيم تأکيد کند. يعني مفهومي را که ميخواهد تدريس کند انتخاب و کليه صفات توضيح دهنده آن را فهرست کند. سپس مشخص کند که کدام يک از آن صفات، مفهوم مزبور را واقعا" تعريف ميکنند (گلاور و برونينگ: ترجمه خرازي، 1375).
يک تعريف خوب داراي دو عنصر است: 1) اشاره به يک طبقه کلي تر که مفهوم مورد نظر به آن تعلق مي گيرد، و 2) بيان صفات شاخص مفهوم مورد نظر. علاوه براين لازم است معلم نوع مفهوم (عيني، انتزاعي ترکيبي، غير ترکيبي يا رابطه اي و...) را تعيين کند (سيف، 1385).
3. تعيين پيش نيازهاي يادگيري مفهوم
مهمترين پيش نياز براي يادگيري مفاهيم تميز دادن است. پس معلم بايد، پيش از آموزش مفهوم توانايي تميز دادن را در دانشآموزان خود ايجاد کند. او بايد نسبت به يادگيري مفاهيم پيش نياز براي يادگيري مفاهيم جديد نيز اطمينان حاصل کند. در غير اينصورت اگر دانش آموز مفاهيم پيش نياز را بهخوبي ياد نگرفته باشد، يادگيري مفهوم جديد با دشواري صورت خواهد گرفت (سيف، 1385). همچنين دانش آموز بايد مفهوم جديد را به آنچه از قبل مي داند پيوند دهد. در بسياري از موارد دانش آموزان مفاهيم جديد را با دانش فعلي خود ربط نميدهند (يا نمي توانند ربط بدهند). فعال سازي طرحواره هاي ذهني ازطريق قياس، يا اين درخواست از دانش آموز که آنچه را درباره مفاهيم ذيربط مي داند توضيح دهد، روش خوبي براي کمک به آنهاست تا ميان اطلاعات جديد و قبلي پلي برقرار کنند. اگر يادگيرندگان لغات لازم براي يادگيري مفاهيم جديد را در اختيار نداشته باشند، ابتدا بايد زبان لازم را به ايشان آموخت (گلاور و برونينگ: ترجمه خرازي، 1375). درواقع يادگيري زبان و يادگيري مفهوم وجوه اشتراک فراواني دارند (سيف، 1385). مفاهيم جديد بر روي مفاهيم قبلي ساخته مي شوند و در شبکه اي نردباني سازمان مي يابند که بين اجزاي آن ارتباط وجود دارد (گلاور و برونينگ: ترجمه خرازي، 1375).
درضمن بايد سطح رشد ذهني کودکان سنين مختلف را در نظر گرفت. يعني تا حد امکان در آموزش مفاهيم مختلف رعايت ويژگيهاي فکري و ذهني کودکان ضروري است. پس از تعيين پيش نيازهاي يادگيري، معلم بايد از راه سنجش آغازين اين تواناييها را مورد سنجش قرار دهد. و پس از آن از طريق آموزش جبراني، کم و کسرهاي يادگيري پيش نيازهاي کساني که آمادگي کامل ندارند را رفع نمايد (سيف، 1385).
4. دادن تعريف و مثالهاي مختلف مفهوم به يادگيرندگان
پيش از ارائه مثال، تعريف مفهوم در اختيار دانش آموزان قرار ميگيرد. تعريف مفهوم مي تواند بهصورت شفاهي يا کتبي به دانشآموزان ارائه شود (سيف، 1385).
پس از آن بايد مثالهاي مثبت و منفي مفهوم براي دانش آموزان تشريح شود. اگر شما مفهوم «حيوان خزنده» را براي دانش آموزان تدريس ميکنيد، چند حيوان خزنده (مثالهاي مثبت) و چند حيوان غير خزنده (مثالهاي منفي) را معرفي ميکنيد. آنگاه سؤالاتي بپرسيد که پاسخ دانشآموزان را درباره صفات تعريف کننده خزندگان، در پي داشته باشد. بهتر است دانش آموزان نيز از مثالهايي از تجارب خود عرضه کنند. اين مسئله عمق پردازش دانش آموزان را افزايش مي دهد و به ايشان کمک مي کند که اطلاعات جديد را در جاي مناسبي از ساختار موجود حافظه خود قرار دهند (گلاور و برونينگ: ترجمه خرازي، 1375). پژوهشهاي هاتن لوچر[14] (1962) نشان داد که يادگيري مفاهيم در شرايط استفاده از مثالهاي مثبت و منفي باهم، از شرايط استفاده از مثالهاي مثبت يا منفي به تنهايي، بهتر است. در شرايطي که تنها از مثالهاي منفي استفاده شده بود يادگيري به دشوارترين وجه صورت گرفت.
تعداد مثالهاي مفهوم به نوع مفهوم و توانايي يادگيرنده وابسته است. وولفولک (1995) گفته است هرچه مفهوم پيچيدهتر باشد به مثالهاي مثبت و منفي بيشتري نياز است. همچنين او بيان کرده است که هرچه يادگيرندگان جوان (کم سن تر) و از لحاظ توانايي ذهني در سطح پايينتري باشند، به همان نسبت به مثالهاي بيشتري نيازمند ميباشند. در ارائه مثالهاي مختلف يک مفهوم بهتر است علاوه بر اشياء واقعي، از عکس و شکل و نمودار و ساير تدابير ديداري استفاده شود (سيف، 1385).
5. ارائه مثالهاي مختلف بطور همزمان
معلوم شده است که وقتي يادگيرندگان چندين مثال مثبت و منفي يک مفهوم را با همديگر ميبينند، آن مفهوم را سريعتر و آسانتر مي آموزند (گيتس و يدکين، 1964؛ نقل از سيف، 1385). براي مثال، کودکان مفهوم اسم را زماني آسانتر و سريعتر ميآموزند که همراه با مثالهاي مثبت (قلم، کتاب و درخت)، مثالهاي منفي آن (خوبي و بدي) نيز به آنها داده شود (سيف، 1385).
6. فراهم آوردن فرصتهايي براي پاسخگويي يادگيرندگان و تقويت پاسخهاي آنها
دانشآموزان نميتوانند بهترين تمرين ممکن را (درجهت ارزيابي اينکه آيا يادگيري آنها درست بوده است يا نه) انجام دهند، مگر اينکه عملا" در فعاليت شرکت جويند و پسخوراند يا اطلاعات لازم را، بدين صورت که چقدر خوب مطالب را فرا گرفته اند، دريافت دارند (گلاور و برونينگ: ترجمه خرازي، 1375). معلم بايد توجه کند که پاسخ دانش آموز تقويت شود نه خود دانشآموز. همچنين بايد توجه داشت که بازخورد منفي براي يادگيري مفاهيم اثر منفي دارد (سيف، 1385).
ضروريست که معلم بازخورد خود را محدود به نتايج آموزش مفاهيم نکند، بلکه به فرايندهاي ذهني که شاگردان استفاده مي کنند نيز توجه داشته باشد (آندره، 1988؛ نقل از گلاور و برونينگ). با بررسي نظر دانش آموزان، شما نه تنها از کيفيت يادگيري آنها طلع مي شويد، بلکه به ايشان کمک مي کنيد که نسبت به فرايندهاي فکري خود به فراشناخت دست يابند (گلاور و برونينگ: ترجمه خرازي، 1375).
منابع
اتکينسون، ريتا ال. و همکاران. (1385). متن کامل زمينه ی روانشناسی هيلگارد (ترجمه محمد تقی براهنی و همکاران). تهران: انتشارات رشد
. بيلر، رابرت. (1378). کاربرد روان شناسی در آموزش (ترجمه پروين کديور). تهران: نشر دانشگاهی
سانتراک، جان دبليو. (1387). روان شناسی تربيتی (ترجمه شاهده سعيدی، مهشيد عراقچی، حسين دانش فر). تهران: انتشارات رسا
سيف، علی اکبر. (1385). روان شناسی پرورشی. تهران: نشر آگاه
گلاور، جان ای. برونينگ، راجراچ. (1375). روان شناسی تربيتی (ترجمه علينقی خرازی). تهران: نشر دانشگاهی
این وبلاگ به مدیریت سعید ویسی کهره کارشناس ارشد روانشناسی تربیتی برای بروز رسانی اطلاعات روانشناسی و آموزش برای همه هدف خود را بر این اصل قرار داده که اصول روانشناسی در هر زمینه ای می تواند کاربست داشته و همه کس می تواند از آن استفاده کند. امید است مورد توجه عموم قرار گیرد